شمارهٔ ۲۱۵

غزلیات

چون دیده به دیدار تو مشتاق ز جانست
ای دیده چرا روی تو از دیده نهانست

گرچه تو ز ما فارغ و ما کشته به هجریم
لیکن همه شب یاد تواَم روح و روانست

انصاف ندارد دل سنگین نگارین
کاو با دگران از دل و با مابه زبانست

گر بشنود آهی که کشم از دل محزون
گوید به سر کوی من آخر چه فغانست

هرچند دعا گویمش او روی بتابد
یارب ز دعای منش آخر چه زیانست

از ناله و فریاد چه حاصل دل ما را
چون حال من خسته به پیش تو عیانست

با این همه تا سعی و توانست دلم را
جان می دهد از بهر تو تا او به جهانست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}