شمارهٔ ۳۱۰

غزلیات

دلی کجاست که آن دل سرشته با غم نیست
چون زلفِ خوب‌رخان بام و شام در هم نیست

جهان بِخست دلم را به تیغ کین و ستم
که در جهانش بجز وصل دوست مرهم نیست

به پرسشی و سلامی ز دوست خرسندم
فغان و داد ز جور و جفاش کان هم نیست

هلال عید اگرچه به چشم خلق نکوست
ولی چو ابروی جانان همیشه در خم نیست

صبا به سوی نگارم گذر کن از سر لطف
بگو که غیر غمم یار غار و همدم نیست

وگر ز حال جهان پرسدت بگو با او
بیا که جز دلِ گرمی و آه سردم نیست

فراغتیست ز حال جهان ترا لیکن
مرا ز روی تو جانا قرار یک دم نیست

طبیب درد دلم را اگر کند چاره
بگو که جز غم هجران دوست دردم نیست

دلم به سایه سروی نشست بر لب جوی
چرا که از سر ما سایهٔ قدت کم نیست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}