شمارهٔ ۳۳۰

غزلیات

از حال پریشان من او را خبری نیست
یا هست و بر احوال جهانش نظری نیست

تیر غم تو در سپر جان چو گذر کرد
بر خاک درت بهتر از این جان سپری نیست

ما جان و دل دیده به راه تو نهادیم
بگذر [تو که] دیگر به از این رهگذری نیست

گفتند که دارد اثری آه دل ریش
فریاد که آه دل ما را اثری نیست

بار غم تو بر دل بیچاره جهانست
کاین بار ز گوی غمت او را سفری نیست

گفتم که کنم جان به فدای قدمت گفت
ما را سر و پروای چنین مختصری نیست

گویند که شب را سحری هست خدا را
این تیره شب هجر تو را خود سحری نیست

هر کس به کسی برد پناه و در مخلوق
ما را بجز از درگه لطف تو دری نیست

از سر ننهم عشق و ز پا گر بنشینم
بر خاک در دوست چو شد غیر سری نیست

دلبر به جهان هست ولی در دو جهانم
مشکل‌ترم اینست که چون تو دگری نیست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}