شمارهٔ ۳۶۶

غزلیات

از بوی گلم دماغ بگرفت
زان روی دلم به باغ بگرفت

خشکست دماغ من ز سودا
بی یار ز باغ و راغ بگرفت

در ظلمت هجرتم گرفتار
وصل تو شبی چراغ بگرفت

عشق تو چو بر دلم فزون شد
حسن تو چنین به داغ بگرفت

چون بوی گل از چمن برون شد
سرتاسر باغ و راغ بگرفت

دانی به جهان که سینهٔ جان
از دست فراق داغ بگرفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}