شمارهٔ ۵۴۵

غزلیات

چو دو زلف تو دلم چند پریشان باشد
دیده بخت من از هجر تو گریان باشد

یک دم از دولت وصل تو نگردد دل شاد
دایم‌الدهر دلم در غم هجران باشد

جگر ریش من خسته نگویی تا چند
دایماً زآتش هجران تو بریان باشد

سر سرگشتهٔ من در غم هجرت تا کی
بی وصال تو چنین بی سر و سامان باشد

از غم هجر تو دردیست مرا بر دل تنگ
که همش یک شبکی وصل تو درمان باشد

گفت چون من دگرت هست حبیبی گفتم
مهر هر کس به دل و مهر تو در جان باشد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}