غزل 547 | آن دیده نباشد که نه حیران تو باشد
آن دیده نباشد که نه حیران تو باشد
وان دل نبود کاو نه به زندان تو باشد
گر بر سر من حکم کنی رای صوابست
آن سر چه کنم گر، نه به فرمان تو باشد
در عید رخت کرده فدا جان جهانیست
آن جان نبود جان که نه قربان تو باشد
هر میوه که از جنّت فردوس بیارند
میلم همه بر پسته خندان تو باشد
در رشته نظمم طلبم لؤلؤ لالا
نه نه غلطم رشته دندان تو باشد
من درخور وصل تو نیَم لیک نگارا
گر لطف کنی غایت احسان تو باشد
با روی دل افروز تو آن قدر ندارد
خورشید جهانتاب که دربان تو باشد
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}