شمارهٔ ۵۶۶

غزلیات

دلم پُر درد و درمانش نباشد
شبان هجر پایانش نباشد

قدم در راه عشقی چون توان زد
که سر حدّ بیابانش نباشد

چه مشکل حالتی باشد کسی را
که وصل دوست آسانش نباشد

بزد بر جان مسکین ناوکی چند
که در دل نوک پیکانش نباشد

چه دستی باشد آن بیچاره‌ای را
که بر دل هیچ فرمانش نباشد

دلم را بی غم او نیست آرام
سر بی عشق را جانش نباشد

چه تدبیرش بود آنرا که دستی
مگر جز در گریبانش نباشد

اگر عید رخ خوبش نماید
چه جان باشد که قربانش نباشد

جهان معمور چون باشد خدا را
اگر لطف جهانبانش نباشد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}