شمارهٔ ۵۸۱

غزلیات

یار بی جرمی ز من بیزار شد
ناگهان با دشمنانم یار شد

مونس جانش همی پنداشتم
نام و ننگم در سر این کار شد

زاری و افغان من سودی نداشت
چون بدیدم موجب آزار شد

دیده‌ام از خواب غفلت مست بود
ای دریغا این زمان بیدار شد

در میان بحر شوق از ابر چشم
دامنم مانند دریابار شد

هر گلی کز باغ وصلش دل بچید
عاقبت در چشم بختم خار شد

آخرالامر از فراق روی او
دل ز جان، جان از جهان بیزار شد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}