شمارهٔ ۶۱۹

غزلیات

دلبر چه کرد با من مسکین مستمند
دل را ببرد از من و در پای غم فکند

تا پای بند شد دل من در دو زلف دوست
سودا گرفته است و نگیرد به هیچ پند

با چشم همچو نرگس و با قدّ همچو سرو
با روی همچو ماهش و گیسوی چون کمند

با ابروی چو طاق معنبر کشیده خوش
با زلف دلفریبش و با لعل همچو قند

در ما فکند آتش رخ را به درد هجر
وآنگه برفت و شاخ صبوری ز تن بکند

رحمی نکرد بر من و بر حال زار من
آخر جفا و جور نگوید که تا به چند

زین بیشتر ستم به من خسته دل مکن
کز خوبرو نکند کس جفا پسند

ای دل طمع مدار به عهد و وفای کس
کاندر زمانه یار وفادار خود کمند

چون دیده بر جمال تو افتادم از جهان
بر آتش رخ تو فتادیم چون سپند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}