شمارهٔ ۶۴۰

غزلیات

مسکین دلم ز درد تو فریاد می‌کند
از بس که روز هجر تو بیداد می‌کند

زین بیش غم مَنِهْ به دلِ خسته‌خاطرم
کز غم رقیب بیهده دل شاد می‌کند

گر بگذرد قدت چو سهی سرو در چمن
صد بنده را ز لطف خود آزاد می‌کند

هر دیده‌ای که قدّ دلارای او بدید
هرگز نظر به قامت شمشاد می‌کند؟

سرو سهی چون قامت و بالای تو بدید
برداشت دست‌ها و ز تو داد می‌کند

مسکین دلم چو محرم رازی نباشدش
هر دم حدیث عشق تو با باد می‌کند

گوید مرا ز دیده خیالش نمی‌رود
آن بی‌وفا ز من نفسی یاد می‌کند

آن یار تندخوی جفاجوی بی‌وفا
تا کی خلاف وصل به میعاد می‌کند

چشمت به غمزه خون جهانی به زجر ریخت
مست و خراب و عربده بنیاد می‌کند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}