شمارهٔ ۶۴۴

غزلیات

درد مرا طبیب مداوا نمی‌کند
با من ز روی لطف مدارا نمی‌کند

دردی‌ست در دلم که علاجش به دست اوست
وآن سنگ دل دواش مهیا نمی‌کند

تیغ ستم زند به دل‌خستگان هجر
وز هیچ روی میل و محابا نمی‌کند

دل را ببرد از برم آن یار سست‌مهر
وآنگه به شست زلف خودش جا نمی‌کند

چون حلقه روز و شب به درش می‌زنیم سر
لیکن چه سود کاو در ما وا نمی‌کند

شوریده‌ام چو زلف به رخسار مهوشش
تسکین خاطر من شیدا نمی‌کند

سروی‌ست نازپرور و در بوستان جان
آخر چرا گذر به سوی ما نمی‌کند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}