شمارهٔ ۷۵۲

غزلیات

صبا برو ز بر من به سوی آن دلدار
بپرسش از من مسکین خسته دل بسیار

مپیچ در سر زلفین عنبرآسایش
نسیم آن ز سر زلف خود به باد بیار

بگو که بر منِ آشفته حال رحمت کن
که شد به تیغ فراق تو خاطرم افگار

ز خورد و خواب برآمد دلم به هجرانت
ترحّمی بکن آخر به دیدهٔ خونبار

مکن که عادت تو نیست مردم آزاری
تو نور دیدهٔ مایی نخواهمت آزار

تو فارغی ز من خستهٔ پریشان حال
که خوش به خواب صبوحی و من ز غم بیدار

چرا به حال جهان التفات می‌نکنی
به حرمت هر دو جهان را به لطف دوست بدار

تو حال زار دل ما مگر نمی‌دانی
که شد دلم به فراق تو از جهان بیزار

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}