شمارهٔ ۸۱۷

غزلیات

منّتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمش
گر به دیده بتوان رفت دمی خاک درش

گر به جانی بفروشد ز درش مشتی خاک
توتیای بصرش کن تو و از جان بخرش

غیر لطفش نبود هیچکسم در دو جهان
همچو سروی مگر افتد به سر ما گذرش

ما چو خاک ره او خوار و مقیم در یار
بو که از عین عنایت به من افتد نظرش

خبرش نیست ز حال من بیچارهٔ زار
لیکن از باد صبا پرسم هر دم خبرش

آهم از چرخ فلک بَرشد و اینست عجب
که در آن دل نتوان یافت به مویی اثرش

زآب چشمی که ز هجران رخش می‌بارم
هر شبی تا کمرم باشد و مو تا کمرش

گر از آن ناوک دلدوز زند تیر جفا
دیده و دل بنهادیم به جای سپرش

ور مشرّف کند او کلبه احزان مرا
جان فشانیم به پایش ..... در ره گذرش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}