شمارهٔ ۸۳۸

غزلیات

گر شبی سوی من خسته دل افتد رایش
چه تفاوت کند از رای جهان آرایش

گر عنانی ز عنایت سوی ما گرداند
جان فشانیم به جای سر و زر در پایش

گر خرامد قد چون سرو روانت در باغ
هیچ شک نیست که در دیدهٔ ما شد جایش

آنکه شب تا به سحر در غم تو بخروشد
فارغی ای صنم از دیدهٔ خون پالایش

فارغ از جنّت فردوس بود خاطر او
که شبی بر سر کوی تو بود مأوایش

خلق گویند برو ترک غمش گو چه کنم
نیست در زیر کبودی فلک همتایش

آنکه روزی ز سر زلف تو بویی بشنید
نبود در دو جهان با دگری پروایش

دل خلقی به جهان خون شده از قامت او
این بلا بین که دلم می‌کشد از بالایش

گفتمش خاک رهم ز آتش دل آبم ده
گفت وصلم همه بادست تو می‌پیمایش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}