شمارهٔ ۸۹۰

غزلیات

تا چند حال ما را آشفته داری ای دل
از زلف خوبرویان در بند و در سلاسل

تا چند باشم از غم شوریده حال و بی دل
تا چند باشی ای جان از حال بنده غافل

دل را ز دست دادم بی فکر الله الله
افتد به کاردانان این کارهای مشکل

دندان ز کام لعلش برکن دلا که ما نیز
بسیار کرده بودیم اندیشه‌های باطل

ملک دلم خرابست از جور دور هجران
از وصل چاره‌ای کن ای پادشاه عاقل

بی قدّ دلفریبت در بوستان شادی
هرگز نشد دل من بر قد سرو مایل

ای دیده چون تواند غیر از رخ تو دیدن
هرکس که دیده باشد آن شکل و آن شمایل

شمشاد خوش خرامت تا دیده‌ام ز دیده
چون سرو بوستانی پایم بماند در گِل

دل رفت و جان برآمد از غصّه جهانم
تن دردَهم به خواری چون چاره نیست با دل

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}