شمارهٔ ۹۱۰

غزلیات

من که با خاک درت خون دل آمیخته‌ام
خون دل را ز ره دیده فرو ریخته‌ام

به امیدی که مگر سیم وصالت یابم
خاک کوی تو به سرپنجه جان بیخته‌ام

سرزنش چند کنندم که من خسته‌روان
روز و شب حلقه‌صفت بر درت آویخته‌ام

بوی زلفت ندهد غیر نسیم سحری
عنبر و مشک و عبیر ار به هم آمیخته‌ام

بس حدیثی که ز چشمان تو گفتم به جهان
تا ز هر گوشه دوصد فتنه برانگیخته‌ام

تا ز میدان فراقت که برد گوی مراد
حالیا با غم عشق تو درآویخته‌ام

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}