غزل 913 | سالها در عشق تو خون خوردهام
سالها در عشق تو خون خوردهام
رنجها از دست هجران بردهام
تا مگر بینم دمی رخسار تو
جان و دل ایثار پایت کردهام
مردم چشمم که بینایی دروست
از غم هجرانش بس آزردهام
در فراق رویت ای زیبا نگار
من ز دیده خون دل آوردهام
از شراب وصل تو جامی مراد
ای دو چشم من بگو کی خوردهام
من گلی بودم به بستان جهان
وین زمان از هجر تو پژمردهام
از غم هجران او بیرون فتاد
ای عزیزان راز دل از پردهام
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}