شمارهٔ ۹۳۵

غزلیات

آنکه هرگز نرود یک نفسی از یادم
نکند یک شبی از وصل رخش دلشادم

خاک راهش شدم از آتش دل در غم او
برد آب رخم و داد کنون بر بادم

مرغ زیرک بدم اندر همه دانش لیکن
از قضا بین که در این دام بلا افتادم

نفسی بر من و بر حال دلم کن نظری
که گذشت از فلک سفله بسی فریادم

بی رخت گل چه کنم در همه بستان جهان
بی قد و قامت رعنات چو سرو آزادم

دادم از وصل ندادی و نهادی داغی
بر دل ای دوست بگو چند کنی بیدادم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}