شمارهٔ ۹۵۳

غزلیات

بیمست که از دست تو فریاد برآرم
یا روی ز جور تو به ملکی دگر آرم

تا کی ز جفاهای تو ای شوخ ستمگر
از دیده من غمزده خون جگر آرم

هرچند که از غمزه دلدوز زنی تیر
بیچاره من خسته ز جانت سپر آرم

در کلبه احزان من ار دوست درآید
از وجه زری چند و ز دیده گهر آرم

غیر رخ او گر مه و خورشید درآیند
من ناکسم ار هیچ کسی در نظر آرم

ای باد صبا بر سر کویش گذری کن
وز آمدن آن بت سیمین خبر آرم

گر رو بکند پیشکشش جان جهان را
قربان کنمش تا به سر ره گذر آرم

گر زآنکه عنان سوی من خسته گراید
من دیده دشمن به سرانگشت برآرم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}