شمارهٔ ۹۸۰

غزلیات

صبا بگذر شبی در کوی یارم
پیام من ببر سوی نگارم

بگو ای نور چشم من شب و روز
بجز عشق رخت کاری ندارم

فراموشم اگرچه کرده‌ای لیک
مباد آن دم که بی یادت گذارم

به جان تو که بی دیدار رویت
چو زلف تو پریشان روزگارم

اگرچه در غم هجرم بکشتی
به وصل تو هنوز امیدوارم

وگرچه دشمن جانی ولیکن
تو را از جان و دل من دوستدارم

به درد هجرت ای جان و جوانی
نمانده صبر و آرام و قرارم

تو گفتی در چه کاری؟ در دل و جان
بجز تخم غم مهرت چه کارم

به مهر رویت ای دلبر از این بیش
چنین سرگشته و حیران مدارم

چو خاک ره شدم خوار از غم تو
روا داری چنین بر رهگذارم

گر آیی پیشم ای دلبر نباشد
بجز جان بر کف از بهر نثارم

جهانی عاشق رویت ندانم
من بیچاره باری در شمارم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}