شمارهٔ ۹۸۴

غزلیات

تا روی همچو ماه تو رفت از برابرم
جانا به جان تو که نه خوابست و نه خورم

نه صبر آنکه بی تو نشینم به خلوتی
نه بخت آنکه من ز وصال تو برخورم

دل را ربودی از من مسکین مبتلا
تا کی چو سرو راست نیایی تو در برم

تا کی ز ما تو سر کشی ای سرو راستی
چندت به خون دیده مهجور پرورم

راهم چو نیست بر در خلوتگه وصال
ناچار حلقه‌وار شب و روز بر درم

طومار شکل چند بپیچم به خود ز غم
وز شوق چون قلم برود دود بر سرم

بی دولت وصال تو جان را چه می‌کنم
بی دیدن جمال تو دیده کجا برم

هر شب ز روی شوق کنم بر درت گذر
وز آب دیده نیست مجالی که بگذرم

دلاّل عشق بر سر بازار وصل بود
گفتم که عشق دوست به جان و جهان خرم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}