شمارهٔ ۱۰۰۱

غزلیات

سرو قد تو رسته روان بر کنار چشم
گه بر سرش نشانم و گه در کنار چشم

بر روی تو نظر نتوانیم بعد از این
تا بر رخت ز ما ننشیند غبار چشم

سرو قدت به خون جگر پروریده‌ام
زان رو کش آب داده‌ام از جویبار چشم

آزار مردم این همه خوش نیست دلبرا
نازک بود دو دیده ما کار و بار چشم

یک جرعه می ز لعل لب خویش نوش کن
تا بشکند به معجز لعلت خمار چشم

چون غمزه در فراق تو بر هم زنم بتا
خون می‌رود به دامنم از رهگذار چشم

بی روی تو جهان همه تیره است پیش ما
زیرا سیه شده‌ست مرا روزگار چشم

از گلشن وصال تو خواهیم رنگ و بوی
تا دشمن تو را شوم ای دوست خار چشم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}