شمارهٔ ۱۰۱۴

غزلیات

عمریست تا من از جان حیران آن جمالم
بگرفت بی رخ او از جان خود ملالم

دل رفت و جان مسکین از هجر در تکاپوی
در بحر غم گرفتار در جستن وصالم

کویش مرا هوس بود گفتم که بینمش روی
کاندر هوای وصلش مرغی شکسته بالم

در کارگاه وصلش نقشی نبست هرگز
استاد عشق زان رو بی نقش او خیالم

خون دلم بخوردی از چشم مست و آنگه
خون دل جهانی گویی بود حلالم

تا روی همچو ماهش از دیده رفت گویی
بر یاد ابروانش پیوسته چون هلالم

حال دلم چه پرسی سرگشته در جهانست
نه صبر هست و نه دل اینست بی تو حالم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}