شمارهٔ ۱۰۲۶

غزلیات

من تو را یار خویش می‌دانم
همچو مرهم به ریش می‌دانم

چون نداری عنایتی سوی ما
این هم از بخت خویش می‌دانم

بی رخت گل ز خار نشناسم
بی لبت نوش نیش می‌دانم

از جفا کم نمی‌کنی چه کنم
من وفا از تو بیش می‌دانم

گرچه بیگانگی کنی با ما
من تو را به ز خویش می‌دانم

هرچه دشمن مرا ز پس گوید
فعل او را ز پیش می‌دانم

مذهب عشق ما دگر چیزست
من جهان را ز کیش می‌دانم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}