شمارهٔ ۱۰۳۵

غزلیات

عمریست تا چو پرگار سرگشته در جهانم
در حسرت جمالت هر سو به سر دوانم

هرچند ناتوانم در درد روز هجران
جان می‌دهم به عشقت چندان که می‌توانم

از هجر در ملالم وز درد چند نالم
بفکن نظر به حالم چون زار و ناتوانم

بازآی و بر دل من رحمی بکن نگارا
کاندر فراق رویت بر لب رسید جانم

روح و روان ما بود بنگر به باغ کامروز
بر جویبارِ دیده سرویست بس روانم

گفتم که سرو بالاش آرم به بر زمانی
باری به بر نیارم من بخت خویش دانم

فریاد ای عزیزان کز درد داغ هجران
شد فاش از آب دیده سرّی که بُد نهانم

چو دیده‌ای و چون دل چون جان و روح در دل
چون ذکر تو نباشد پیوسته بر زبانم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}