شمارهٔ ۱۰۳۶

غزلیات

پشتم ز فراق شد خم
کم نیست ز دیده روز و شب نم

شد ریش دلم ز نیش هجران
جز وصل تواَش مباد مرهم

آخر مددی که جان غمگین
آمد به لب ای نگارم از غم

این آتش سوزناک هجران
خونابه ز دیده راند هر دم

می‌بینم و با من وفاجوی
از جور و جفا نمی‌کنی کم

بنیاد ستم نهاده‌ای باز
بر ما بگذشت و بگذرد هم

چون چشم تو ناتوان بماندم
چون زلف تو کار رفته در هم

از یار و دیار دور گشتم
بر خاک مذلّت اوفتادم

گویند که همدمی نداری
ما را به جهان غمست همدم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}