شمارهٔ ۱۰۵۲

غزلیات

من مسکین به جهان یار ندارم چه کنم
جز غم عشق رخش کار ندارم چه کنم

بار عشق تو چو کوهست و تن از ضعف چو کاه
بیش ازین طاقت این بار ندارم چه کنم

دارم از جور تو بسیار شکایت لیکن
پیش کس زهرهٔ گفتار ندارم چه کنم

مشکل آنست که بیمارم و در درد غمش
جان فدا کردم و تیمار ندارم چه کنم

ساکن کوی تو گفتم که شوم یکباره
بر سر کوی تو چون بار ندارم چه کنم

تو نداری خبر از حال من خسته و من
طاقت زحمت اغیار ندارم چه کنم

جز غم دوست که پیوسته ندیمست مرا
در جهان مونس و غمخوار ندارم چه کنم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}