شمارهٔ ۱۰۶۱

غزلیات

پرسی ز من که چونی ای دوست بی تو چونم
تا روز از دو دیده هر شب میان خونم

خونم ز هجر در دل افکنده‌ای و آنگاه
داری مرا ز دیده چون اشک سرنگونم

ابروی تو به شوخی بربود دل ز دستم
وز چشم و زلف تا کی داری به صد فسونم

تا چند بی دل و یار در کوی هجر گردم
چون نیست وصل ممکن دل باز ده کنونم

هر لحظه بی وصالت از عمر می‌شود کم
هر دم ز درد هجران غم می‌شود فزونم

زلفش به سوی سودا دل می‌کشد، ز لعلش
یک بوسه گر دهد یار ساکن شود جنونم

قدّی الف صفت بود اندر جهان خوبی
ما را ولی فراقش کرده‌ست همچو نونم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}