شمارهٔ ۱۱۳۶

غزلیات

بس روز به عشق تو بریدیم بیابان
بس شب به غم هجر تو بردیم به پایان

تو پادشه کون و مکانی به حقیقت
آخر نظری کن به دل تنگ گدایان

ای دل نشنیدی تو که در عهد غم او
رحمت نبود در دل بی مهر و وفایان

ای دل به نثار قدم آن بت مهوش
ما را نبود هیچ بجز دیده گریان

جان در غم او سوخت و جهان در غم او شد
باشد که کند یک نظری بر دل بریان

در درد فراق رخت ای مایه روحم
خون می‌رود از دیده غم‌دیده چو باران

چون جان و جهان در سر کار غم او شد
بر خون من خسته چرا گشت شتابان

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}