شمارهٔ ۱۱۴۱

غزلیات

دل به جان آمد از عنا دیدن
وز عنای جهان بلا دیدن

قطره‌ای خون بلا چگونه بشد
تا به کی باشد این جفا دیدن

ستم و ظلم بیش ازین نتوان
بر من خسته دل روا دیدن

جور و خواری چنین روا نبود
بر تن زار مبتلا دیدن

جان شیرین تویی و رفته ز تن
جان ز تن چون توان جدا دیدن

بی رخ خوب تو به جان آمد
مردم دیده‌ام ز نادیدن

ای دل از بخت خویش باید دید
یا از آن یار بی وفا دیدن

این جفاها که می‌کشی ز فلک
می‌نباید تو را ز ما دیدن

بی نواییم لازمست تو را
نیک در حال بی نوا دیدن

تو طبیب منی روا داری
خستهٔ خویش بی دوا دیدن

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}