شمارهٔ ۱۱۶۱

غزلیات

این خراب آباد دل معمور کن
ماتم هجران به وصلت سور کن

جرعه‌ای لعلش بنوش و مست شو
همچو نرگس چشم خود مخمور کن

پشت کن بر گفت و گوی مدعی
روی بر روی بت منظور کن

صورت اخلاص من پوشیده نیست
چشم بد یارب ز حسنش دور کن

همچو لاله دل بسوز و روی دل
چون گل زرد از غمش رنجور کن

ای عزیز من که گفتت بنده را
دایماً از وصل خود مهجور کن

گر به دارت می‌زند زان دم مزن
چشم دل بر حالت منصور کن

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}