شمارهٔ ۱۳۴۷

غزلیات

دل من درد غمت دارد و تو درمانی
زآنکه باشند همه در دل و تو در جانی

بخور آخر غم احوال دل نیک دلان
مکن ای دوست که ناگه به غمی درمانی

ای صبا نکهت عنبر ز کجا آوردی
تو همانا ز سر کوی غم جانانی

گر گذاری فتدت بر سر کویش زنهار
پرسشی از من بیچاره بکن پنهانی

از منش گوی که جان در سر و کارت کردم
ای بت سنگدلِ سیم بدن تا دانی

از غم هجر تو جانم به لب آمد یک دم
نظری سوی من خسته مگر نتوانی

در جهان دست چو در دامن مهرت زده‌ام
مکن از دامنم ای دوست چو گردافشانی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}