شمارهٔ ۴٠٧

قطعات

بتجرید در شهر من شهره ام
چه گفتم خود از من بود شهره شهر

چو عیسی نخواهم زن ار فی المثل
بخواهد ز من نیم خرمهره مهر

گرم زهره بوسی بمنت دهد
مرا آید آن از لب زهره زهر

نجویم بکس التجا جز بحق
ورم خون بریزد بصد دهره دهر

پدر که جان عزیزش بلب رسید چه گفت
یکی نصیحت من گوش کن تو جان پدر

اگر چه دوست عزیزست راز خود مگشای
که دوست نیز بگوید بدوستان دگر

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}