شمارهٔ ۱۳۹۶

غزلیات

بی وصل تو ندارد جان با تن آشنایی
یارب چه باشد ار تو یک دم ز در درآیی

هیچت زیان ندارد ای نور دیده و دل
گر یابد از جمالت این دیده روشنایی

بازآی و خاطرم را بازآر کاو نزارست
ما با توایم جانا آخر تو خود کجایی

ما چشم دیده و دل در قامت تو بستیم
ای سروِ نازِ بُستان از ما مکن جدایی

عمری مرا و عمری جان در سر تو کردیم
زان رو چو عمر هرگز با هیچکس نپایی

تو پادشاه حسنی در عالم لطافت
زآن می‌کنم شب و روز در کوی تو گدایی

تو گوهری و ما خس در بحر عشقت ای جان
شد مشتری دل من با آن گران بهایی

گویی جهان وفایی چندان نمی‌نماید
حقّا که از تو آموخت آئین بی وفایی

گرچه تو بی وفایی همچون جهان ولیکن
هر لحظه بر دل ما مهری دگر فزایی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}