شمارهٔ ۱۴۱۰

غزلیات

در مشک نباشد چو سر زلف تو بویی
مه را نبود چون رخ زیبای تو رویی

کی دل بشکیبد ز سر زلف دلارام
چون صبر کند دیده‌ام از روی نکویی

صبرم تو مفرمای خدا را ز شب وصل
زان رو که دل و عشق تو سنگست و سبویی

اندر سر میدان غمت ای دل و دینم
عشق تو چو چوگان و دل خسته چو گویی

هرچند جفا بر من دلداده پسندی
دل کم نکند از غم عشقت سر مویی

سرگشته دوان در طلبت سرو روانم
باشد که بیابم ز سر زلف تو بویی

گرچه شب وصل تو به عالم نتوان یافت
غافل نتوان بود چنین از تک و پویی

بر حال من خسته ترحم ننمایی
آن دل نتوان گفت بود آهن و رویی

از آب دو چشمم چو جهان خرّم و سبزست
یک لحظه بیا بر سر کشت و لب جویی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}