جهان ملک خاتون

قطعه 4 | گفتم به غم که از همه ابنای روزگار

گفتم به غم که از همه ابنای روزگار

با من وفا کسی چو تو یاری به سر نبرد

غم گفت چون کنم که غریبی و بی نوا

بی مونسی چگونه توانی دمی سپرد

گوی مراد در خم چوگان آن کس است

کز صبر پای در سر میدان غم فشرد

خوش باش شادی و غم دنیا عدم شمر

رستم ببین چه دارد و کاووس کی چه برد

خوناب دیده‌ام به رخ دل فرو دوید

جز نقش دوست هرچه همی دید می‌سترد