شمارهٔ ۱۵

غزلیات

تا پریشان به رخ آن زلف سمن‌ساست تو را
جمع اسباب پریشانی دل‌هاست تو را

دست بردی به رخ از شرم، حریفان دانند
که تو موسائی و عزم ید بیضاست تو را

چون درآئی به سخن زنده کنی عظم رمیم
ای صنم! خود مگر اعجاز مسیحاست تو را

هر که بوسید لبت یافت حیات ابدی
چشمه خضر مگر در لب گویاست تو را

همچو ترسابچگان عود و صلیب افکندی
یا حمایل به دو سو، زلف چلیپاست تو را

سر کوی تو بود محشر خونین‌کفنان
خود به بام آی اگر میل تماشاست تو را

به تولای تو «حاجب» به دو عالم زده پا
با چنین شوخ بگو از چه تبراست تو را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}