شمارهٔ ۱۱۷

غزلیات

در دل تنگ بود جلوهٔ جانان ما را
یوسفی هست درین گوشهٔ زندان ما را

صبح رسوایی ما دامن محشر دارد
ندهد تن به رفو، چاک گریبان ما را

جلوهٔ حسن تو چون می به رگ و ریشه دوید
آتش این برق بلا، زد به نیستان ما را

زلف مشکین و شب بخت به هم ساخته اند
تا نشانند به این روز پریشان ما را

نشود باز، که زندانی آباد شویم
به کجا می بری ای خضر بیابان ما را؟

بس که رنجیده دل، از مردمِ مردم مانند
وحشت از سایه خود کرده گریزان ما را

سرفرازیم ز بخل فلک سفله حزین
زنده در گور کند، منت احسان ما را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}