شمارهٔ ۳۶۱

غزلیات

بی پا و سر ز قدر و شرف کام می برد
پیر مغان مرا به ادب نام می برد

جمشید را نگشته میسر ز جام خویش
کیفیتی، که خون دل آشام می برد

مشت غبار ما ندهد گر فلک به باد
از ما به کوی یار، که پیغام می برد؟

با مهر و ذرّه پرتو فیض ازل یکی ست
هر کس به قدر همّت خود کام می برد

یک قرص بیش در کف چرخ لئیم نیست
گر صبح می نهد به میان، شام می برد

دل را فکنده عشق به میدان امتحان
گوی از میانه، زلف دلارام می برد

تف باد بر دو رنگی دهر دنی حزین
کامی که داده است به ناکام می برد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}