شمارهٔ ۵۱۷

غزلیات

ز مرد کار، دل روزگار می لرزد
کمر چو راست کنم، کوهسار می لرزد

خروش بحر هماغوش اضطراب کف است
ز ناله ام فلک بی وقار می لرزد

به سرد مهری ایام تکیه نتوان کرد
برون ز سنگ چو آید شرار، می لرزد

شود چو ریگ روان کوه غم سبک تمکین
به سینه ای که دل بی قرار می لرزد

ز آمد آمد ساقی مرا نلرزد دل
به حالتی که سرم از خمار می لرزد

غرور و عجز من و یار روبرو شده اند
دل سپهر درین کارزار می لرزد

شود ز غیرت همکار، کارها مشکل
ز خامه ام کف گوهر نثار می لرزد

کسی مباد ز مهر و وفای خویش خجل
تو رفتی و دل امّیدوار می لرزد

به کوهکن ننمایی قیاس، کار مرا
ز بستن کمرم کوهسار می لرزد

مباد زلف رقم راکنی شکسته، حزین
تو را قلم به کف رعشه دار می لرزد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}