غزل 702 | چشم خودم چو اشک ز مژگان فروچکم
چشم خودم چو اشک ز مژگان فروچکم
خون خودم ز خنجر عریان فروچکم
آن اخگر گداخته ام کز شکوه دل
خارا به هم فشارم و آسان فروچکم
آن رشح رحمتم که ز فیض عمیم خویش
آیم برون ز چاه و به زندان فروچکم
آن سوز دیده ام که به جلباب پیرهن
از مصر رخت بسته به کنعان فروچکم
افتاده پنبه از سر مینای مستیم
باید به جام باده گساران فروچکم
دارد به خون من طمعی خاک تیره دل
از جویبار تیغ درخشان ، فروچکم
گر قطره ام به کام جگر تشنگان حزین
امّا به مایه داری طوفان فروچکم
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}