بخش ۲۳ - حکایت

صفیر دل

یکی با کهنسال رنجورگفت
که دادی به میراث خور مال مفت

به صد عجز و زاری ز خواهندگان
دربغ آمدت قرص نانی از آن

ندادی پشیزی به مزدور خویش
نه بردن توانیش در گور خویش

نه خود خوردی و نه خوراندی به کس
نهادی و بر ناقه بستی جرس

به یک عمر بر زر زدی قفل و بند
کنون می گذاری که مردم برند

عجب دارم از کار و بار تو من
جدا کرده ای حصّهٔ خود کفن

ازین قسمت افتاده ای در وبال
که حسرت تو بردی و بیگانه مال

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}