شمارهٔ ۵۲

غزلیات

ای دل نخوری محنت و اندوه که چندت
از یار و دیار ار ببریدند برندت

تا قدر شب قدر وصالش نشناسی
در تاری از آن طره فکندند به بندت

هر چیز که بینی ز زمانی و زمینی
تا مثل شوندت ز قفا جمله دوندت

آن شاهد نغزی که بهر پوست چو مغزی
ای نطق نلغزد بدوئی پای سمندت

در جمله ببین دلبر و آن جمله ببین خود
از خود بگذر تا که بخود راه دهندت

خاموش شو اسرار مگو سرّ محبت
ورنه بسوی دار چو منصور برندت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}