شمارهٔ ۸۴

غزلیات

چو عشق پرده بر افکند و عقل شد محبوب
چه باک که از آن به دیوانگی شدم منسوب

به عشق پرتو خورشید عشق می جویم
وگرنه عقل چه بیند به دیده ی معیوب

قدم چو باز نگیرم همه به دست آرم
علی الخصوص چنین طالب و چنان مطلوب

به صدق دشمن جانیم و در نمی گنجد
محبت دگری با محبت محبوب

هزار سلسله بر هم شکسته ام آخر
که راست طاقت چندین شکایت از رخ خوب

فراق لیلی و بی صبری من مجنون
نسیم یوسف و خرسندی دل یعقوب

نزاریی که به دیوانگی سمر باشد
از او محال بود صابری هم از ایوب

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}