شمارهٔ ۱۶۷

غزلیات

مرا جانانه ای نامهربان است
ببرد از من دل و در قصد جان است

به صد دل دوست میدارم ز جانش
به حسن خویشتن مغرور از آن است

که داند عاقبت هم رحمت آرد
که در احکام فطرت کس ندانست

مگر هم در کنار آید چو با او
اگر جان است و گر دل در میان است

به لب شیرین تر از آب حیات است
به غمزه آفت خلق جهان است

به رشک آمد صدف در قعر دریا
از آن دردانه ها کش در دهان است

خجل گردد قمر از ماه رویش
که نیکوتر ز ماه آسمان است

سرش با ناتوانان در نیاید
نزاری عاشق تنها از آن است

نزاری از غم نادیدن او
به صد زاریّ و زار و ناتوان است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}