شمارهٔ ۲۸۶

غزلیات

مرا با دوست کاری اوفتاده ست
که دل با او به جانم در نهاده ست

ولیکن اختیاری نیست این کار
که خشت از کالبد بیرون فتاده ست

جمالش از دماغم هوش برداشت
خیالش پیشِ چشمم ایستاده ست

به جز می مونس دیگر ندارم
دلِ غم گین به می پیوسته شادست

مراد از هر دو عالم گر بدانی
حضورِ دوستان و جام باده ست

وگرنه هر چه بیرون زین دو قسم است
به نزدیکِ خرد فی الجمله بادست

چو موعد زان جهان حور و شراب است
مرا این هر دو این جا دست داده ست

نخواهم انتظارِ نسیه بردن
بهشت نقد بر ما در گشاده ست

نزاری مریم رز را نکو دار
که می او را مسیحی پاک زاده ست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}