شمارهٔ ۳۸۰

غزلیات

باده خوریم ز اول شب تا دم صباح
مستی کنیم چون شتران علم جناح

زاهد که دل به شاهد دنیا دهد کجا
در خانقه بماند و در خلوت و صلاح

با دوست بایدم که چو بی دوست هیچ نیست
آسایشی ز زندگی و راحتی ز راح

گویند می مخور که حرام است بل که خوک
بر مستحق به وقت ضرورت بود مباح

ما آب خوریم و تو خون می خوری به جهل
عین عقوبت است و گمان می بری فلاح

عهد وفا ز مردم ناکس طمع مدار
هرگز تو بوی مشک شنیدی ز مستراح

قلاّش خوان مرا نه نزاری و لایق است
این نام عاشقانه که خود کردم اصطلاح

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}