شمارهٔ ۴۲۱

غزلیات

چه دردست این که آرامی ندارد
چه دورست این که انجامی ندارد

نگه کردم به دنیا ذرّه یی نیست
که از خورشید اعلامی ندارد

ندیدم هیچ صاحب دل ندیدم
که بر کف هم چو جم جامی ندارد

به واجب عزّتِ درویش می دار
که سلطان است اگر شامی ندارد

مکن بر مردمِ عاشق ملامت
که بیش از عاشقی کامی ندارد

جمادست آن به معنی جانور نیست
که خاطر با دل آرامی ندارد

به انسان کی کند ترجیح وحشی
که گردن بستۀ دامی ندارد

چه می خواهی نزاری را که بینی
نزاری جز همین نامی ندارد

سری دارد فدایِ مقدمِ دوست
به گردن بیش از ین وامی ندارد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}