شمارهٔ ۴۶۰

غزلیات

آتش عشق چو در سینه شرار اندازد
مرد را از زبر تخت به دار اندازد

عشق بر هر طرف از مملکت دل که زند
همچو موجی ست که دریا به کنار اندازد

عاشق آن است که گر بر سر کویش محبوب
بگذرد در قدمش سر به نثار اندازد

پدرم گفت که هم زخم هلاکت بخورد
خویشتن هرکه چنین بر سر نار اندازد

گفتم از مدعیان باک مدار ای بابا
چه توان سوخت از آتش که چنار اندازد

دوستان بر سر دیوار سرا بستانش
باغبان را مگذارید که خار اندازد

چه شود گر بگذارند رقیبان حرم
که نزاری نظر از دور به یار اندازد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}