شمارهٔ ۵۲۱

غزلیات

مرا که جان به دهان از فراق یار برآمد
هزار بار فرو شد هزار بار برآمد

چه می کنم ز چنین روزگار بی تو دریغا
که در فراق ز جان و دلم دمار برآمد

دلم ز مهر و وفا رفت خانه خانه هم چون مهر
وفا ندید بسی گرد هر دیار برآمد

کنار تا به میان چون برآمده ست ز چشمم
که از میان تو شوری هزار بار برآمد

گره گره شود از خونِ بسته دل ریشم
نفس نفس که ز حلقم به اضطرار برآمد

فرو شده ست مرا خار عشق بر رگ جانم
دمار از رگ جانم ز خار خار برآمد

اگر برآمد خار از کنار یاسمن تو
بدیع نیست که گل هم ز نوکِ خار برآمد

بلای عشق تو ما را کمند عشق به گردن
برهنه کرد و به بازار روزگار برآمد

نه هم نزاری مسکین به بحر عشق فرو شد
که چون نزاری از این دست صدهزار برآمد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}